تبليغاتX
پسری از جنس شیشه
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم
 
|+| نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه نهم تیر 1390  |
 بازم مثل قديما

|+| نوشته شده توسط سامان در جمعه شانزدهم بهمن 1388  |
 بدون شرح

 

يه شب بهم گفت:اي مهربون

            من مي مونم تو هم بمون

                          گفتش بهم اي با وفا 

                                        يادت نره اين عهدمون ......!!!!

                                                       حالا كجاست اون با وفا....!!!!

       


|+| نوشته شده توسط سامان در یکشنبه یازدهم بهمن 1388  |
 دوستت دارم

          تنهای وصدای عشق

              بی کسی وقلب شکسته

                       بیقراری ودلتنگی

                              انتظار وچشم های اشک الود

                                       لب بسته ودله تنها

                                                 فقط میگم دوستت دارم

 

                                   

|+| نوشته شده توسط سامان در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 قاصدک
قاصدک وقتی از شاخه جدا شدو خودشو دست سرنوشت سپرد٬می خواست بره دنیا رو بگرده٬شور و هیجان خاصی داشت.

واسه همین پریدو درید.

درید تا به پریدن برسه.

آره پرید وای کاش نمی پرید.

همین که شاخه رو ول کرد

دیگه مال خودش نبود٬این باد بود که اونو هر جا می خواست میبرد

آره سرنوشتش به دست باد افتاد.

آخرش رسید به یه خونه

وقتی آروم تو حیاط خونه افتاد نفس راحتی کشید

آره از دست باد رها شده بود٬پسر بچه ای که تو حیاط داشت با زندگی شوخی میکرد اومدو قاصدکو برداشت.کمی فوتش کرد٬کمی باهاش بازی کرد.

قاصدک داشت می مرد از خر کیف٬ ولی خاک توسرش خبر نداشت چه اتفاقی می خواد بیفته!!!

پسر وقتی از بازی باهاش خسته شد تک تک رشته های زندگی قاصدک رو از هم جدا کرد.تا قاصدک دریده بشه  تا دیگر نپره.

 

 

دوستان  گاها اون چوبی که آدم از رفیق می خوره از نارفیق نمی خوره

می بخشین آگه متن لنگ میزد آخه وبلاگ رو باز کردمو بدون مقدمه و فی البداهه یه چیزی نوشتم

 دیگه حال ویرایش هم نداشتم.

پسری از جنس شیشه"سامان"                                    ۲۴/۱۱/۸۷

|+| نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  |
 دیر از خواب بیدارشد
ظاهر آدمها اصلا براش مهم نبود٬همیشه پارامترهاش برا دوستی صداقت بودو اخلاق خوش.وگاها انسان دوستی!!!!

یک روز بخاطر همین حس انسان دوستی٬با یکی آشنا شد.نمیخواست عاشق بشه

فقط می خواست کمکش کنه!!!.نگو طرف یک آدم ظاهر بینه.کم کم این ظاهر بینی هم مثل یک مرض مسری بهش سرایت کردو طرفو به خاطر همین ظاهرش تنهاش گذاشت.الان خیلی وقته تو فکر اینه که چرا اینکارو کرد؟

ولی بازم به خودش این باور رو تحمیل میکنه که یارو صداقت نداشت.ولی اگه داشت ممکن بود بازم این اتفاق بیفته؟!

پسری از جنس شیشه"سامان"                          ۱۵/۰۶/۸۷

|+| نوشته شده توسط سامان در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 مرسی
کاشکی بهم اعتماد داشت؟

ولی نداشت

بازم ملالی نیست

ازش ممنونم که این همه بهم اعتماد داشت که لایق کمترین ها هم نشدیم

بازم مرسی

|+| نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 تنها میان شلوغی
سلام دوستان بعد یه مدت برگشتم اپ کنمو برم

آخه دوستان عزیزم هی نظر دادنو منتظر مطلب جدید بودن

بازم مثل گذشته  بهتره بگم مثل همیشه یه مطلب بی حال

ازش میپرسن:اهل کجایی؟

- یه کلان شهر

- بزرگه؟

- کلان شهره(با تاکید)

- پس باید خیلی دوستو رفیق داشته باشی نه؟

کمی تو فکر میره٬طرف تودل خودش میگه:ببین داره حساب کتاب میکنه حتما خیلی خیلیه

برمیگره با حالتی خاص میگه

- حسابش دستم نیسه ولی به اندازه انگشتهای یک دست هم نمیرسه

- اوااا !!!!؟؟؟؟   راست میگی؟

- دروغم کجا بود؟

- برا چی؟

- آخه دوستی که تو تنهایی آدم به دردش نخوره به چه دردش میخوره؟مگه دوست برا شادیهاست؟؟؟  پس غم و غصه هام چی!!!؟؟؟؟

بعد لبخند تلخی حاکی از درد.

سرشو می ندازه پایین بدون اینکه حرفی بزنه دور میشه

الان مدتهاست که شادی و غصه هاشو از عالم زنده ها گرفته و میره تو شهر مرده ها و کنار تکه سنگی که بالای بالاش نوشته "جوان ناکام"روزگارشو سپری میکنه

نوشته شده توسط:پسری از جنس شیشه"سامان"   ۱۵/۰۶/۸۷

 

|+| نوشته شده توسط سامان در سه شنبه هشتم بهمن 1387  |
 حتما فقط پسران بخوانند!!

زنی به شوهرش گفت:((توی روزنامه خواندم که در هندوستان زنی را به قیمت بیست تومان فروخته اند.به نظر تو این بی عدالتی نیست؟))

مرد گفت:((نه!اکر زنش خوب باشد،می ارزند.))

 

سقراط به جوانی که قصد ازدواج داشت،چنین گفت:((دوست من!ازدواج چیز خوبی است و اگر زن خوبی نصیبت شود،سعادتمند می شوی و اگر زن خوبی نصیبت نشود،مثل من فیلسوف خواهی شد.))

 

پس از انجام مراسم عقد در مجلسی،داماد از سر دفتر پرسید:((چقدر باید به شما بپردازم؟))

سر دفتر گفت:((من نرخ معینی ندارم،نسبت به درجه ی زیبایی عروس،هر چقدر بدهید ،کافیست.))

داماد،یک اسکناس صد تومانی به او داد،سر دفتر نگاهی به عروس انداخت و گفت:((اجازه بدهید بقیه اش را بدهم.))

 

زندگی زناشویی سه دوره دارد.

دوره اول :مرد می گوید،زن می شنود

دوره دوم:زن می گوید،مرد می شنود

دوره سوم:زن و مرد با هم می گویند،همسایه ها می شنوند.

 

روانشناسان پس از مطالعات زیاد این طور اظهار می کنند:زن ها در سال اول ازدواج وقتی مرد وارد خانه می شود،می گویند:((گنجینه ی امید من،عشق من.))

سال دوم می گویند:((روز به خیر عزیزم.))

سال سوم می گویند:((آه!تویی؟))

وسال چهارم می گویند:((باز هم تو هستی؟))

 

((هان رولند))شاعر انگلیسی می گوید:((بیست سال طول می گشد تا یک زن،پسری برومند بار آورد و برای زن یا دختر دیگری فقط بیست دقیقه،زمان کافیست تا از آن پسر،احمقی تمام عیار بسازد.))

 

شخصی در محفلی که زنان نیز حاضر بودند،به زنی که وارد می شد،نظری می انداخت و سپس سرش فرو افکنده و می گفت:((استغفرا... و اتوب الیک.))

مرد نکته سنجی که در مجلس حاضر بود،آن شخص را صدا زد و در حالی که زنی را که از در وارد مجلس می شد،نشان داد،گقت:((جناب آقا یک استغفرا...هم،این طرف است!))

 

شخصی به خواستگاری رفته بود.مادر دختر از او پرسید:((آیا شما قسم می خورید که تاکنون زنی نگرفته اید؟))

خواستگار جواب داد:((بله به جان دو بچه ام قسم می خورم که تاکنون زنی نگرفته ام.))

|+| نوشته شده توسط آروین در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  |
 جاده بی انتها

وقتی تو جاده  عشق یه قدم رو به جلو می ذاری،دو قدم عقب می افتی

پس در جا زدن بهتر از جلو رفتنه

بازم می خواستم عاشق بشم

خیلی دوست داشت بهش بگم عاشقشم

ولی تا اون موقع نبودم

وقتی که عاشقش شدمو یه قدم به جلو گذاشتم دیدم

اه  بازم تو همون چاله ای هستم که قبلا افتاده بودم

از زندگی همین چاله رو ترجیح می دم

آخه دیگه نای بیرون اومدنو ندارم

این دفعه دلم نشکست چون

قبلا شکسته بود.

|+| نوشته شده توسط سامان در شنبه سیزدهم مهر 1387  |
 اصلا عجیب نیست
... و هیچ عجیب نیست که شب خواب دیدم،خروسی؛جوجه زایید و صبح وقتی در یخچال را باز کردم،تخم مرغ ها به رعشه درآمدند.جیک جیک شان را می شنوم.صدایشان،غول جادو را از توی لامپا می کشد بیرون.

پشت میز صبحانه می نشینم.روزنامه روی میز است.

غول می گوید:<<غلام حلقه به گوشم،هر آرزویی داری ،بگو>>

می گویم:<<آرزو می کنم برگردی سرجای خودت.>>

غول ناپدید می شود.

روزنامه را ورق می زنم:مردی خودش را حلق آویز کرده،افزایش سقط جنین و جرم و افسردگی و بیکاری،زنی خودسوزی کرده،انفجاری مهیب،تصادف و...

زنی که به گمان،همسرم است،می گوید:<<خواب های تو،همیشه تعبیر می شه.>>

در حاشیه روزنامه می نویسم:

<<آیا دست تقدیر همه چیز را با خودش کی کشد و می برد؟>>
|+| نوشته شده توسط آروین در دوشنبه هجدهم شهریور 1387  |
 آخه حیا خوب چیزیه
سلام آخه حیا هم خوب چیزیه بازم حیا نکردم

وقتی میام نظراتو می خونم از خودم بدم میاد

سعی کردم به صفحه وبم وارد نشم و از قسمت مدیریت بخونم ولی امشب یه دفهه بازش کردمو با شروع آهنگ اشکم جاری شد.

آخه این روزها خدا بدجوری داره منو از رو میبره دیگه احساس می کنم هر چی ازش رو برمیگردونم بازم جلوم ایستاده

می گه نفهم آدم شو ! آخه بسه تا کی می خوای خودتو اطرافیانتو اذیت کنی؟

تا کی می خوای بساط غمو گریه رو پهن کنی؟

منکه این روزها چندتا در برات باز کردم آخه به خودت رحم کن.

منم مثل نفهما میشینمو فقط نگاه میکنم.

بازم دلم گرفته!این دفعه نه ار خدا! نه از دینا! نه از آدما!

این سری از دست خودم

 

|+| نوشته شده توسط سامان در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387  |
 خلسه ای در سه اپیزود

اپیزود سوم به دست قلم زیبا وشیوای" آروین "عزیز

یادت می آید؟!تو و من انقدر رفته بودیم تا رسیده بودیم به انتهای زمین،جایی در ظلمات،که چشمه ای می جوشید.

حضرت خضر را دیدیم.پیرمردی که قبای سبز پوشیده بود.

حضرت با دستش اشاره کرد به چشمه و گفت:((بفرمایید،خسته شده اید.))

زانو زدیم کنار جوی آب،و تو خواستی دست وصورتت را بشویی.

حضرت گفت:((این آب واسه شستشو نیست،فقط می تونین از اون بنوشین.))

و تو مشتی آب برداشتی.من هم برداشتم یا برنداشتم؟!

توی آب جمع شده در مشتت،عکس دو جفت چشم را دیدم،و آنها چقدر زیبا بودند.

برگشتیم.در راه جناب شیطان را دیدیم.آمد جلو.گفت: ((می تونم همراه شما بیام؟))

و تو جواب دادی: ((باشد.اما یه شرط داره و اون اینکه باید به سوالامون جواب درست بدی.))

شیطان گفت: ((قبول.))

هر سه رفتیم درون جنگلی که در تاریکی خفته بود.زیر کورسویی ایستادیم.شیطان نشست روی صخره ای و ما سرپا ایستادیم.

دستت را بردی بالا.سه تا انگشت را بستی و دوتای دیگر را باز گذاشتی.نشانش دادی. پرسیدی:((اینا چیه؟))

شیطان جواب داد:((خب دو تا انگشت.))

گفتی :(( نچ،اینا دوتا آدمن که رو به روی هم ایستادن.))

بعد،من دوتا انگشتم را مثل تو باز کردم و تکانشان دادم.پرسیدم: ((اینا چیه؟))

شیطان جواب داد: (( حتمن دوتا آدمن که روبه روی هم ایستادن.))

گفتم:((نچ،اینا دوتا آدمن که لختن و تو سرما دارن می لرزن.))

وتو باز می خواستی سوال بپرسی که من دستت را گرفتم و گفتم: ((د ولش کن،بیا بریم.))

دستت را کشیدم و دویدم،تو هم دویدی. دویدیم.به نفس نفس زدن افتاده بودیم.

همه جا،روشن شده بود،انگار.

یک نیمکت بود آنطرف ها.تنها نیمکت زمین بود ،انگار.

رفتیم نشستیم روی نیمکت.دستت توی دستم بود هنوز.

یادم نمی آید کی دستت را گرفته بودم؟شاید چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه پیش بود.

اما چقدر گرم بود دست هایت...

و تو ساکت بودی و کرانه ی آسمان را می نگریستی و من به این فکر می کردم که:

دست هایت را دوست می دارم.

نویسنده: آروین عزیز 

|+| نوشته شده توسط سامان در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387  |
 خلسه ای در سه اپیزود

اپیزود دوم  به قلم زیبا و شیوای "آروین عزیز"

باران  چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه باریده است

و حالا بند آمده.

میغ نشسته روی زمین.

چشم چشم را نمی بیند و ما     همه توی مه        وول می خوریم

آب چکه چکه از ناودان ها    می چکد.

و من از پشت این شیشه بی قرار و مبهوت   دور دست ها را می نگرم وفکر می کنم

"دست هایش در آسمان  شکفته است!"

نویسنده: آروین عزیز

|+| نوشته شده توسط سامان در شنبه نوزدهم مرداد 1387  |
 خلسه ای در سه اپیزود
سلام دوستان من واقعا معذرت میخوام که بعد از خداحافظی بازم برگشتم.البته تصمیم ندارم ادامه بدم ولی امروز یکی از دوستان یک متنی بهم داد که برا وبلاگ نوشته بود.اون بنده خدا هم خبر نداشت وبلاگ تعطیله.

برا اینکه بی ادبی صورت نگیره و از بنده حقیر ازرده خاطر نشن که البته روح ایشون بزرگه و نمیشن و به منظور احترام به قلم نافذ ایشون واحترام به حرمت نویسنده این مطالب رو در سه بخش در وبلاگ میذارم.البته امید است این بی ادبی بنده رو با برگشتن موقتم ببخشین

خلسه ای در سه اپیزود

    نوشته شده به قلم زیبا و شیوای دوست عزیزم "آروین"عزیز

البته من عین جملات دوست عزیزمو بدون تغییرات می نویسم

 "اپیزود اول"

برای سامان عزیز         اگه دوست داشتی این مطالبو بذار  وبلاگت 

پسر افسانه شده بود.رفته بود تا کرانه ی سپهر پیش ستاره ها.ستاره هایی که در گوش هم پچ پچ کنان می رقصیدند.مطربه ی فلک در گوش زمان زمزمه می کرد.

می گفت:((انسان ها عشق را ساده می انگارند.))

و کسی می گفت:((کاش آدم ها کمی احساس داشتند))

پسر اسطوره ای حتمن شاید شروع کرده بود به درو کردن ستاره ها.آنها را می ریخت توی کوله پشتی اش.آسمان شب صاف تر و بی فروغ تر می شد.

حتمن شاید خیلی ها این سپهر خاموش را می نگریستند و پیش خود می گفتند:((این اوست که ناباورانه آمده پیش ما!))

نویسنده: آروین عزیز

|+| نوشته شده توسط سامان در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 گل پسر
Image and video hosting by TinyPic">
|+| نوشته شده توسط سامان در شنبه دوازدهم مرداد 1387  |
 آروین عزیز گلایه کردی این خوبه؟
Image and video hosting by TinyPic">
|+| نوشته شده توسط سامان در شنبه دوازدهم مرداد 1387  |
 بازم دلم گرفته

بازم دلم هواشو کرده نمی دونم اونم منو به یاد داره یا نه

ولی اگه از یادش رفته باشم بازم برام یه دنیاست

چون اونایی که تو این دنیا هستن اصلا فکر نمی کنن که اطرافشون کیا هستنو چه کارا میکننو چی کارا نمیکنن

صحبتم با اونائیه که ادعا دارن دوستن؟ولی نیستن.چون همین که برگردند خنجری که پشتشون پنهان کردن پیدا میشه و اون وقته که میشه شناختشون.ولی مسئله اینه که معمولا اونا برنمی گردن منتظر میشن تا ما بر گردیم تا بتونن خنجرشونو از پشتشون دربیارنو به پشتمون...

آره صحبتم با شماهاست شماهایی که خنجراتون دستتونه ادعای دوستی دارین ولی نیستین.فقط یه خواهش ازتون دارم جون اون کسی که دوسش دارین خنجراتونو از پشتتون دربیارینو یک باری هم که شده از رو بکشین.باور کنین من یکی حرکتی نمی کنم راحت کارتونو بکنین ولی رودررو برا اینکه خجالت هم نکشین من سرمو میندازم پایین

فقط دوست دارم بگن سامان به دست یه مرد از پا در اومد نه نامرد.برام مهمه نگن سامانو به نامردی ...

فقط مرد باشین.

مرسی

|+| نوشته شده توسط سامان در شنبه دوازدهم مرداد 1387  |
 
با اینکه منو تنها گذاشتی رفتی ولی بازم

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستتدارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

 


 

|+| نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 
این متن از خودم نیست

مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست

و چه زشت به منو سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

به من و قلب یتیمی که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود

تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را ارام سر هم بند زنم

 

|+| نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 
این متن از خودم نیست

 به نام دوست

رفتی نموندی بی وفا انگار اثر نداشت دعام

قلب منو شکستی و غصه نخور فدای سرت

گفتی که چاره سفره

گفتی دعات بی اثر

نگاهم هر روز به در غصه نخور فدای سرت

فدای سرت اگه من خیلی تنهام فدای سرت اگه گریون چشمام

فدای سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشق یکی دیگه هستی

فدای سرت اگه من خیلی تنهام فدای سرت اگه گریون چشمام

فدای سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشق یکی دیگه هستی

دلت دیگه از شیشه نیست چشات مثل همیشه نیست

تو گل نمیریزی به پام

دیگه نمیمیری برام

آغوش تو برای من انگار دیگه جا نداره

دوستم نداری میدونم این دیگه اما نداره

فدای سرت

|+| نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 
Image and video hosting by TinyPic">
|+| نوشته شده توسط سامان در دوشنبه هفتم مرداد 1387
 تنهاترین فریاد

دلم می خواست که روزی برم بلندای تپه روبروی دریاچه زیر نور چراغ روی همان نیمکت چوبی که ساعت ها نشسته و غروب آفتاب را نظاره کرده و گریه میکردم روزی فریاد زنم

روزی برای فریاد زدن رفتم

کسی نبود من بودمو دریاچه آرام

ولی نیمکت چوبی شکسته بود و خبری از چراغ نبود

خورشید با دیدن من زودی جورو پلاسشو جمع کردو رفت تا پشت کوه قائم بشه

حالا من بودمو یک آرزوی دیرینه

فریاد کشیدم ولی صدایی از گلویم بیرون نیامد

خندیدم صدا پیچید

گریه کردم سکوت شکست و گریه هایی از جنس فریاد مرا مشایعت کردند

آری برا گریه کردن بسیارند و برای خندیدن کم

حال که کسی را نمی خندانیم اورا به گریه وا نداریم

 

|+| نوشته شده توسط سامان در دوشنبه هفتم مرداد 1387  |
 چرا؟؟؟؟
همه او را دیوانه می خواندند

ولی او دلش دریا بود

رفتارش،کردارش،پندارش وحتی حرفهایش

تضادی خاص با همه داشت

بخاطر همین تضاد او را دیوانه نامیدند

در عالم دیگری سیر میکرد

 

پسر تنها همیشه منتظر نظرات شماست و حتی شنیدن حرفهایتان

|+| نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 نیاز وصال
نگاه مستانه او باورهای مرا برای زندگی کردن بیشتر میکرد
وبه من این فرصت را می داد که باری دیگر خودم را باور داشته باشم
با تمام سادگی عاشق و دلداده بودم
بودم اما ساده بودم
خواست که خود باور باشم وبی نیاز از هر نیازی
پس برای رسیدن به این بی نیازی سر به کوه و بیابان گذاشتم

وقتی باورم شد که بی نیازم
برگشتم ولی او دیگر در کنار ما نبود
و تاسف من باری از این است که نتوانستم به نصیحت او عمل نمایم
چرا که من به او نیازمند بودم و راهی جز وصال برای بر طرف کردن این نیاز نداشتم
لیک دیگر او در میان ما نبود
|+| نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 پسری از جنس ساحل
پسرک کنار ساحل نشسته بود و با تکه چوبی که در دست داشت بر روی شن های ساحل می نوشت عشق.اما چند لحظه بیشتر دوام نداشت چونکه اولین موجی که سینه خود را به ساحل می کوبید نقش عشق را می شست و با خود می برد اما پسرک خسته نمی شد و همچنان ادامه می داد.

سالیان سال است وقتی گذرم به ساحل مرسد پسرک را می بینم که همچنان به کارش ادامه می دهد اما با دو تغییر متفاوت.

یکی اینکه پسرک آن پسرک نیست و پیر شده.

و دیگر اینکه از عشق خبری نیست و می نویسد نفرت
|+| نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 پسر شیشه ای
سایه سرخ هنوزم که هنوز است سرخی اش سایه فکنده لب بام
می چکد قطره خون جگرم تا که لبریز شود جامه جام
روح یارم بنشسته لب آب،می نذارد به منوشیوه شیدایی من صبح تا شام
ای زمینی تو چرا حرف مرا گوش کنی تا به کی آه دلم را فراموش کنی
سغی نکن درد مرا فراموش کنی این کتابیست که باید همه را گوش کنی

زمانی عکس آینده را کشیدم وقتی تمام شد دیدم متعلق به گذشته است

پس چرا حرف دل یار فراموش کنم تا به کی حرف دل زار خدو را خاموش کنم.

پسری که از جنس بلور است چه به رفاقت سنگ تو گویی که شیشه هم از جنس سنگ است درست ولی روی سنگ کارشده زحمت کشیده شده سرزی و گرمی دیده تا شده شیشه!
پس فرقی بین آغاز و پایان باید باشد

پسر شیشه ای پسری است از جنس بلور
آری گرچه زیباست اما شکستنی،وهر چه شکستنی باشد لای پارچه حریری او را می پیچند ولی او این را نمی دانست پس پسر شیشه ای شکست.وآهنگ شکست او دل سنگ سیاه سخت را که چشمش به انتظار پسر شیشه ای بود به درد آورد.
آری دوستان اطراف ما از این پسران شیشه ای زیاد است.پسرانی که نتوانستند خود را با محیط اطراف همرنگ کنند.چرا که از پسران شیشه ای از جنس دیگر و رنگی دیگر هستند.
پس بیائید دست در دست هم محیط را برای آنها همرنگ کنیم.هرچند محیطی مجازی!
هم اکنون نیاز به یاری سبز هر پسر ایرانی برای گرفتن دستان سرد پسران ایرانی هست.

پسر شیشه ای روزی گذرش به سنگک سیاه سختی رسید سلام کرد سنگ جوابش داد پسرک گفت:چه می شود من با تو مصاحبت کنم؟
سنگ جوابش داد:برای من می گویند هیچ گر چه دروغ میگویند ولی ممکن است تو بشکنیفشیشه را چه به رفاقت سنگ
پسر شیشه ای گفت:مهم شکستن نیست مهم بودن است آنهم در کنارهم
سنگ سیاه وسخت پسر شیشه ای درآغوش خود گرفت . سالهای سال در آغوش هم بودند.رهگذرانی که از آنجا عبور می کردند باور نداشتند رفاقت بین سنگ و شیشه را
اما هیچ فکر نکردند که این شیشه که حالا خیلی حساس و شکستنی است روزی از جنس سنگ بود؟روزی پسر شیشه ای برای پیدا کردن عشق رفت و دیگر برنگشت
سنگ شکست،سخت شکست،زود شکست!سالهاست که چشمش به راه است شاید روزی گذر پسر شیشه ای با انجا بیفتد تا ببیند سنگ زودتر از او شکست.
|+| نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  |
 پسری از جنس احساس
پسری از جنس احساس
وقتی پسری ایرانی می گوید دست سردم را بگیر!
ناخودآگاه دستانم به سویش دراز می شود ،وقتی دستش را میان دستانم احساس کردم علیرغم اینکه می گفت دست سردم را بگیر گرمی خاصی را احساس کردم.آری این گرمی روح لطیف و طبع احساسی اوست که به من گرمی می بخشد.
پسرک از جنس دیگر است،آری از جنس احساس،خیلی فکر کردم که چرا من و امثال او این چنین هستیم؟چرا اجتماع ما را اینگونه طرد میکند؟چرا ما ناهنجاری هستیم؟و چراهای دیگر که هر کدام برای خودش دنیای حرف است.
سینا و آیدین جان این اجتماع نیست که ما را طرد کرده است ای مائیم که اجتماع را طرد کرده ایم!این ما هستیم که فکر می کنیم چون از جنس دیگری هستیم پس مطرود اجتماع هستیم؟ما با خودمان مشکل داریم و نمی توانیم به سازگاری برسیم آنگاه انتظار آن می رود که اجتماع ما را دریابد.
سینا و آیدین عزیز
زمانی در این اندیشه بودم که ضربه ای به این اجتماع بزنم فکر می کردم مرگ منو امثال من می تواند پیامی نویدبخش برای دیگران باشد اماوقتی به این واقعیت رسیدم که نه تنها مرگ من بلکه مرگ هزارن من دیگر بلکه میلیون ها من دیگر نقشی در سرنوشت دیگر هم نوعان و هم اندیشاننمان نخواهد داشت پس چه بیهوده کاری است این کار!
پس بهتر است زندگی کرد نه به خاطر خود بلکه به خاطر لجبازی که با دیگران داری!
وقتی احساسات شاعرانه یک پسر ایرانی که ار جنس احسای هست را می بینم ناخوداگاه می خواهم کهرابطه ای بین پسران شیشه ای،پسرانی از جنس خورشید وپسرانی از جنس احساس ایجاد کنم.
که این امر مستلزم یک ایثار و گذشت از هر کدام یک از این فرشته های آسمانی است
اری وقتی پسر شیشه ای،پسری از حنس خورشید و پسری از جنس احساس یکی شوند
آنگاه پسر رویایی پا به عرصه خواهد گذاشت و چه زیباست رویایی که به حقیقت پیوندد
سینا جان ،پسری از جنس احساس
آیدین جان پسری از جنس خورشید
به امید آنروزی که منو توو او ما شویم وجمله گی یک من شویم
|+| نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  |
 پسری از جنس شیشه
سلام دوستان امید است آنگونه باشید که دوست دارید .پسری بود از جنس شیشه .آرمیده بر کنارتکه سنگی سیاه که روزگار می نامیدندش .سنگ سخت بود و پسرک شکستنی .ولی سنگ آزارش به او نرسید . چون که روزگاری را می دید که خود هم شیشه شود .پسرک در انتظار هم نوعی می گشت تا که باهم بپرند .ولی هرکه از راه رسید یا که خسته بود ویا درنگی نداشت برای ماندن .تاکه پسرک به تنهایی پرید .بعد از گذشت روزگاران تکه سنگ سیاه سخت چشم به راه است تا روزی پسرک برگردد
|+| نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  |
 
 
بالا