اپیزود سوم به دست قلم زیبا وشیوای" آروین "عزیز
یادت می آید؟!تو و من انقدر رفته بودیم تا رسیده بودیم به انتهای زمین،جایی در ظلمات،که چشمه ای می جوشید.
حضرت خضر را دیدیم.پیرمردی که قبای سبز پوشیده بود.
حضرت با دستش اشاره کرد به چشمه و گفت:((بفرمایید،خسته شده اید.))
زانو زدیم کنار جوی آب،و تو خواستی دست وصورتت را بشویی.
حضرت گفت:((این آب واسه شستشو نیست،فقط می تونین از اون بنوشین.))
و تو مشتی آب برداشتی.من هم برداشتم یا برنداشتم؟!
توی آب جمع شده در مشتت،عکس دو جفت چشم را دیدم،و آنها چقدر زیبا بودند.
برگشتیم.در راه جناب شیطان را دیدیم.آمد جلو.گفت: ((می تونم همراه شما بیام؟))
و تو جواب دادی: ((باشد.اما یه شرط داره و اون اینکه باید به سوالامون جواب درست بدی.))
شیطان گفت: ((قبول.))
هر سه رفتیم درون جنگلی که در تاریکی خفته بود.زیر کورسویی ایستادیم.شیطان نشست روی صخره ای و ما سرپا ایستادیم.
دستت را بردی بالا.سه تا انگشت را بستی و دوتای دیگر را باز گذاشتی.نشانش دادی. پرسیدی:((اینا چیه؟))
شیطان جواب داد:((خب دو تا انگشت.))
گفتی :(( نچ،اینا دوتا آدمن که رو به روی هم ایستادن.))
بعد،من دوتا انگشتم را مثل تو باز کردم و تکانشان دادم.پرسیدم: ((اینا چیه؟))
شیطان جواب داد: (( حتمن دوتا آدمن که روبه روی هم ایستادن.))
گفتم:((نچ،اینا دوتا آدمن که لختن و تو سرما دارن می لرزن.))
وتو باز می خواستی سوال بپرسی که من دستت را گرفتم و گفتم: ((د ولش کن،بیا بریم.))
دستت را کشیدم و دویدم،تو هم دویدی. دویدیم.به نفس نفس زدن افتاده بودیم.
همه جا،روشن شده بود،انگار.
یک نیمکت بود آنطرف ها.تنها نیمکت زمین بود ،انگار.
رفتیم نشستیم روی نیمکت.دستت توی دستم بود هنوز.
یادم نمی آید کی دستت را گرفته بودم؟شاید چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه پیش بود.
اما چقدر گرم بود دست هایت...
و تو ساکت بودی و کرانه ی آسمان را می نگریستی و من به این فکر می کردم که:
دست هایت را دوست می دارم.
نویسنده: آروین عزیز
|
+| نوشته شده توسط
سامان در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
|