![]() |
![]() |
|
| یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم |
تنهای وصدای عشق بی کسی وقلب شکسته بیقراری ودلتنگی انتظار وچشم های اشک الود لب بسته ودله تنها فقط میگم دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 19:19 توسط سامان |
|
|
قاصدک وقتی از شاخه جدا شدو خودشو دست سرنوشت سپرد٬می خواست بره دنیا رو بگرده٬شور و هیجان خاصی داشت.
واسه همین پریدو درید. درید تا به پریدن برسه. آره پرید وای کاش نمی پرید. همین که شاخه رو ول کرد دیگه مال خودش نبود٬این باد بود که اونو هر جا می خواست میبرد آره سرنوشتش به دست باد افتاد. آخرش رسید به یه خونه وقتی آروم تو حیاط خونه افتاد نفس راحتی کشید آره از دست باد رها شده بود٬پسر بچه ای که تو حیاط داشت با زندگی شوخی میکرد اومدو قاصدکو برداشت.کمی فوتش کرد٬کمی باهاش بازی کرد. قاصدک داشت می مرد از خر کیف٬ ولی خاک توسرش خبر نداشت چه اتفاقی می خواد بیفته!!! پسر وقتی از بازی باهاش خسته شد تک تک رشته های زندگی قاصدک رو از هم جدا کرد.تا قاصدک دریده بشه تا دیگر نپره.
دوستان گاها اون چوبی که آدم از رفیق می خوره از نارفیق نمی خوره می بخشین آگه متن لنگ میزد آخه وبلاگ رو باز کردمو بدون مقدمه و فی البداهه یه چیزی نوشتم دیگه حال ویرایش هم نداشتم. پسری از جنس شیشه"سامان" ۲۴/۱۱/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 15:49 توسط سامان |
|
|
ظاهر آدمها اصلا براش مهم نبود٬همیشه پارامترهاش برا دوستی صداقت بودو اخلاق خوش.وگاها انسان دوستی!!!!
یک روز بخاطر همین حس انسان دوستی٬با یکی آشنا شد.نمیخواست عاشق بشه فقط می خواست کمکش کنه!!!.نگو طرف یک آدم ظاهر بینه.کم کم این ظاهر بینی هم مثل یک مرض مسری بهش سرایت کردو طرفو به خاطر همین ظاهرش تنهاش گذاشت. ولی بازم به خودش این باور رو تحمیل میکنه که یارو صداقت نداشت.ولی اگه داشت ممکن بود بازم این اتفاق بیفته؟! پسری از جنس شیشه"سامان" ۱۵/۰۶/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:31 توسط سامان |
|
|
کاشکی بهم اعتماد داشت؟
ولی نداشت بازم ملالی نیست ازش ممنونم که این همه بهم اعتماد داشت که لایق کمترین ها هم نشدیم بازم مرسی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:30 توسط سامان |
|
|
سلام دوستان بعد یه مدت برگشتم اپ کنمو برم
آخه دوستان عزیزم هی نظر دادنو منتظر مطلب جدید بودن بازم مثل گذشته بهتره بگم مثل همیشه یه مطلب بی حال ازش میپرسن:اهل کجایی؟ - یه کلان شهر - بزرگه؟ - کلان شهره(با تاکید) - پس باید خیلی دوستو رفیق داشته باشی نه؟ کمی تو فکر میره٬طرف تودل خودش میگه:ببین داره حساب کتاب میکنه حتما خیلی خیلیه برمیگره با حالتی خاص میگه - حسابش دستم نیسه ولی به اندازه انگشتهای یک دست هم نمیرسه - اوااا !!!!؟؟؟؟ - دروغم کجا بود؟ - برا چی؟ - آخه دوستی که تو تنهایی آدم به دردش نخوره به چه دردش میخوره؟ بعد لبخند تلخی حاکی از درد. سرشو می ندازه پایین بدون اینکه حرفی بزنه دور میشه الان مدتهاست که شادی و غصه هاشو از عالم زنده ها گرفته و میره تو شهر مرده ها و کنار تکه سنگی که بالای بالاش نوشته "جوان ناکام"روزگارشو سپری میکنه نوشته شده توسط:پسری از جنس شیشه"سامان" ۱۵/۰۶/۸۷
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:22 توسط سامان |
|
|
زنی به شوهرش گفت:((توی روزنامه خواندم که در هندوستان زنی را به قیمت بیست تومان فروخته اند.به نظر تو این بی عدالتی نیست؟)) مرد گفت:((نه!اکر زنش خوب باشد،می ارزند.))
سقراط به جوانی که قصد ازدواج داشت،چنین گفت:((دوست من!ازدواج چیز خوبی است و اگر زن خوبی نصیبت شود،سعادتمند می شوی و اگر زن خوبی نصیبت نشود،مثل من فیلسوف خواهی شد.))
پس از انجام مراسم عقد در مجلسی،داماد از سر دفتر پرسید:((چقدر باید به شما بپردازم؟)) سر دفتر گفت:((من نرخ معینی ندارم،نسبت به درجه ی زیبایی عروس،هر چقدر بدهید ،کافیست.)) داماد،یک اسکناس صد تومانی به او داد،سر دفتر نگاهی به عروس انداخت و گفت:((اجازه بدهید بقیه اش را بدهم.))
زندگی زناشویی سه دوره دارد. دوره اول :مرد می گوید،زن می شنود دوره دوم:زن می گوید،مرد می شنود دوره سوم:زن و مرد با هم می گویند،همسایه ها می شنوند.
روانشناسان پس از مطالعات زیاد این طور اظهار می کنند:زن ها در سال اول ازدواج وقتی مرد وارد خانه می شود،می گویند:((گنجینه ی امید من،عشق من.)) سال دوم می گویند:((روز به خیر عزیزم.)) سال سوم می گویند:((آه!تویی؟)) وسال چهارم می گویند:((باز هم تو هستی؟))
((هان رولند))شاعر انگلیسی می گوید:((بیست سال طول می گشد تا یک زن،پسری برومند بار آورد و برای زن یا دختر دیگری فقط بیست دقیقه،زمان کافیست تا از آن پسر،احمقی تمام عیار بسازد.))
شخصی در محفلی که زنان نیز حاضر بودند،به زنی که وارد می شد،نظری می انداخت و سپس سرش فرو افکنده و می گفت:((استغفرا... و اتوب الیک.)) مرد نکته سنجی که در مجلس حاضر بود،آن شخص را صدا زد و در حالی که زنی را که از در وارد مجلس می شد،نشان داد،گقت:((جناب آقا یک استغفرا...هم،این طرف است!))
شخصی به خواستگاری رفته بود.مادر دختر از او پرسید:((آیا شما قسم می خورید که تاکنون زنی نگرفته اید؟)) خواستگار جواب داد:((بله به جان دو بچه ام قسم می خورم که تاکنون زنی نگرفته ام.)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:0 توسط آروین |
|
|
وقتی تو جاده عشق یه قدم رو به جلو می ذاری،دو قدم عقب می افتی پس در جا زدن بهتر از جلو رفتنه بازم می خواستم عاشق بشم خیلی دوست داشت بهش بگم عاشقشم ولی تا اون موقع نبودم وقتی که عاشقش شدمو یه قدم به جلو گذاشتم دیدم اه بازم تو همون چاله ای هستم که قبلا افتاده بودم از زندگی همین چاله رو ترجیح می دم آخه دیگه نای بیرون اومدنو ندارم این دفعه دلم نشکست چون قبلا شکسته بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:42 توسط سامان |
|
|
... و هیچ عجیب نیست که شب خواب دیدم،خروسی؛جوجه زایید و صبح وقتی در یخچال را باز کردم،تخم مرغ ها به رعشه درآمدند.جیک جیک شان را می شنوم.صدایشان،غول جادو را از توی لامپا می کشد بیرون.
پشت میز صبحانه می نشینم.روزنامه روی میز است. غول می گوید:<<غلام حلقه به گوشم،هر آرزویی داری ،بگو>> می گویم:<<آرزو می کنم برگردی سرجای خودت.>> غول ناپدید می شود. روزنامه را ورق می زنم:مردی خودش را حلق آویز کرده،افزایش سقط جنین و جرم و افسردگی و بیکاری،زنی خودسوزی کرده،انفجاری مهیب،تصادف و... زنی که به گمان،همسرم است،می گوید:<<خواب های تو،همیشه تعبیر می شه.>> در حاشیه روزنامه می نویسم: <<آیا دست تقدیر همه چیز را با خودش کی کشد و می برد؟>> |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:36 توسط آروین |
|
|
سلام آخه حیا هم خوب چیزیه بازم حیا نکردم
وقتی میام نظراتو می خونم از خودم بدم میاد سعی کردم به صفحه وبم وارد نشم و از قسمت مدیریت بخونم ولی امشب یه دفهه بازش کردمو با شروع آهنگ اشکم جاری شد. آخه این روزها خدا بدجوری داره منو از رو میبره دیگه احساس می کنم هر چی ازش رو برمیگردونم بازم جلوم ایستاده می گه نفهم آدم شو ! آخه بسه تا کی می خوای خودتو اطرافیانتو اذیت کنی؟ تا کی می خوای بساط غمو گریه رو پهن کنی؟ منکه این روزها چندتا در برات باز کردم آخه به خودت رحم کن. منم مثل نفهما میشینمو فقط نگاه میکنم. بازم دلم گرفته!این دفعه نه ار خدا! نه از دینا! نه از آدما! این سری از دست خودم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:8 توسط سامان |
|
|
اپیزود سوم به دست قلم زیبا وشیوای" آروین "عزیز یادت می آید؟!تو و من انقدر رفته بودیم تا رسیده بودیم به انتهای زمین،جایی در ظلمات،که چشمه ای می جوشید. حضرت خضر را دیدیم.پیرمردی که قبای سبز پوشیده بود. حضرت با دستش اشاره کرد به چشمه و گفت:((بفرمایید،خسته شده اید.)) زانو زدیم کنار جوی آب،و تو خواستی دست وصورتت را بشویی. حضرت گفت:((این آب واسه شستشو نیست،فقط می تونین از اون بنوشین.)) و تو مشتی آب برداشتی.من هم برداشتم یا برنداشتم؟! توی آب جمع شده در مشتت،عکس دو جفت چشم را دیدم،و آنها چقدر زیبا بودند. برگشتیم.در راه جناب شیطان را دیدیم.آمد جلو.گفت: ((می تونم همراه شما بیام؟)) و تو جواب دادی: ((باشد.اما یه شرط داره و اون اینکه باید به سوالامون جواب درست بدی.)) شیطان گفت: ((قبول.)) هر سه رفتیم درون جنگلی که در تاریکی خفته بود.زیر کورسویی ایستادیم.شیطان نشست روی صخره ای و ما سرپا ایستادیم. دستت را بردی بالا.سه تا انگشت را بستی و دوتای دیگر را باز گذاشتی.نشانش دادی. پرسیدی:((اینا چیه؟)) شیطان جواب داد:((خب دو تا انگشت.)) گفتی :(( نچ،اینا دوتا آدمن که رو به روی هم ایستادن.)) بعد،من دوتا انگشتم را مثل تو باز کردم و تکانشان دادم.پرسیدم: ((اینا چیه؟)) شیطان جواب داد: (( حتمن دوتا آدمن که روبه روی هم ایستادن.)) گفتم:((نچ،اینا دوتا آدمن که لختن و تو سرما دارن می لرزن.)) وتو باز می خواستی سوال بپرسی که من دستت را گرفتم و گفتم: ((د ولش کن،بیا بریم.)) دستت را کشیدم و دویدم،تو هم دویدی. دویدیم.به نفس نفس زدن افتاده بودیم. همه جا،روشن شده بود،انگار. یک نیمکت بود آنطرف ها.تنها نیمکت زمین بود ،انگار. رفتیم نشستیم روی نیمکت.دستت توی دستم بود هنوز. یادم نمی آید کی دستت را گرفته بودم؟شاید چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه پیش بود. اما چقدر گرم بود دست هایت... و تو ساکت بودی و کرانه ی آسمان را می نگریستی و من به این فکر می کردم که: دست هایت را دوست می دارم. نویسنده: آروین عزیز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:35 توسط سامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عالم را به پایش ریختم تا شبی به دلم رجوع کند.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| نویسندگان |
|
سامان آروین |
|
RSS
|